خرید بک لینک
مگه میشه یادم برهنصف شبا که میگفتی منو برسون خوابگاه دانشگاهاز نگهبانی که رد می‌شدیم دیگه دور دور کردن توی خیابونای دانشگاه شروع می‌شدآهنگ با صدای بلند و با سرعت بالا توی خیابونای دانشگاه چرخیدنانگار منانگار توآره هر دو تامون دوس نداشتیم برسیم دم خوابگاهانگار زمان متوقف شده بودآره آرهروی ابرا بودیم....ما روی ابرا بودیمحالا کجاییم ؟یک همسر و یک بالش خیس و شبی که صبح نمیشه !!!!اره همین ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار شریعتی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 17:52

مراحل رشد انسان قطعا متفاوت هست اما بدون فکر کردن رشد ممکن نیستدر همه اتفاقات و تغییرات زندگی هر شخصی اون رشد بالقوه و شیرابه تشکیل شده در درون آدمی وقتی تبدیل به دانش و بالفعل میشه که انسان دچار تفکر بشهو این دنیا و زندگی و رنگ و لعابش باندازه کافی زیبا و فریبنده و جذاب هست برای جلوگیری از یکساعت فکر کردن در طول یک ماه گذشته !یعنی داریم و داشتیم که یک ماه بگذره و حتی ۱ ساعت به تفکر ننشسته باشیم برای مرور داشته ها و کسب شده ها و از دست داده ها و گرفتاری های خودمونخلاصه که چقدر خوبه راحت نگذریم از کنار زندگی کوتاهی که خدا به ما داده و کمی تفکر کنیم در این قضیه بودن خودمونکه امروز بودن ما برای چه بود و چه شد و ما منتظر چه چیزی برای فردا هستیمو اصلا به ما ربطی ندارد که جامعه و افراد این نوع رسیدگی به خویشتن رو باعث افسردگی یا ناراحتی یا حساسیت یا هرچیزی بدانند چرا که تنها راه بالا رفتن در این دنیا رنج و حرکت به سوی کمال است.حالا کمال هر کسی هر چیزی که هست باید به سمتش بره تا بعدا نتایج و شواهد بدست اومده رو مرور کنه تا ارزش کمال کسب شده خودش رو بفهمه یا اینکه اگر نیاز بود مسیرشو عوض کنه.۱۴۰۳/۰۳/۰۶ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار شریعتی تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 16:45

فریب ما مخور آقا، دروغ می گوییمبه جان حضرت زهرا، دروغ می گوییمچه ناله ای؟ چه فراقی؟ چه درد وهجرانی؟نیا نیا گل طاها، دروغ می گوییمتمام چشم براهی و انتظار و فراقو ندبه های فرج را، دروغ می گوییمدلی كه مامن دنیاست جای مولا نیستاسیر شهوت دنیا، دروغ می گوییمزبان سخن ز تو گوید ولی برای مقامبه پیش چشم خدا هم دروغ می گوییمكدام ناله غربت كدام درد فراققسم به ام ابیها، دروغ می گوییمخلاصه ای گل نرگس كسی به فكر تو نیستو ما به وسعت دریا دروغ می گوییممرا ببخش عزیزم كه باز می گویمنیا نیا گل طاها... دروغ می گوییمجمعه دهم فروردین 1403 ساعت 15:29 ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار شریعتی تاريخ: جمعه 17 فروردين 1403 ساعت: 12:57

من ............... من آمدممن آمده اممن از جنگ بزرگ روح و روان آمده اممن از روزهای سرد و پر از ضربان های قلبمن از شب های پر از گریه و بهت و شوک، شب های پر از خالی و خلاءمن از انبوه اندوه و درد و رنج آمده امتا بگویممرگی در کار نیست و باید زیستبا درد، با رنج، با غم، بی غم، بی دردبا قهقه مستانه، یا در گریه ی تنهاییهر چه هست باید زیست و تا انتهای راه رفتآری ... مرگی در کار نیست.... منتظر رهایی نباش........................//////////////////////.....................تو برای من بهترین و محبوب ترینیهر چند منفورترین باشی در نگاه اسپرم های چاه حمامهر چند مقطوع النسل شومولی باز تو همان تصویر قابل انتظار ذهن من هستیهر چند نباشیهر چند گفتی نه ! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار شریعتی تاريخ: جمعه 17 فروردين 1403 ساعت: 12:57

من ............... من آمدممن آمده اممن از جنگ بزرگ روح و روان آمده اممن از روزهای سرد و پر از ضربان های قلبمن از شب های پر از گریه و بهت و شوک، شب های پر از خالی و خلاءمن از انبوه اندوه و درد و رنج آمده امتا بگویممرگی در کار نیست و باید زیستبا درد، با رنج، با غم، بی غم، بی دردبا قهقه مستانه، یا در گریه ی تنهاییهر چه هست باید زیست و تا انتهای راه رفتآری ... مرگی در کار نیست.... منتظر رهایی نباش........................//////////////////////.....................تو برای من بهترین و محبوب ترینیهر چند منفورترین باشی در نگاه اسپرم های چاه حمامهر چند مقطوع النسل شومولی باز تو همان تصویر قابل انتظار ذهن من هستیهر چند نباشیهر چند گفتی نه ! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار شریعتی تاريخ: جمعه 17 فروردين 1403 ساعت: 12:57

قبل از تبدیل شدن بنظر میاد زندگی با من مهربونتر بودقبل از تبدیل شدن بنظر میومد بیشتر طعم غذا رو می چشیدم (با چشمانی اشک بار)قبل از تبدیل شدن خلوت های اندوهناکی نداشتیم در حالی که به همون هم حواسمون نبودقبل از تبدیل شدن سری داشتیم که سالی یکبار هم شده روی پای پدر و مادرمون بذاریم حتی توی سی و چهل سالگیقبل از تبدیل شدن بی هوا می زدیم به دل جاده و هر کاری میخاستیم میکردیمقبل از تبدیل شدن . . . . ادامه دارد( تبدیل به پدر و مادر ۲ فرزند شدن ) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار شریعتی تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1402 ساعت: 12:28

سلامردیفی؟کجایی؟چند سال گذشته الان ؟دو روزه یک آهنگ فریدون فروغی داره جرواجرم میکنه اشک منو درمیاره توی تنهایی و فکر به خلوت هایی که فرار میکردم ازشون !!!!گفتم بیام بپرسم مگه چند سال گذشته؟مگه چقدر بزرگ و پیر شدم؟وای که چقدر همه چی جنس و رنگ و لعابش با گذشته فرق میکنه!!وای که چقدر فضای من غم دارهغم دلچسب و شیرینی شبیه خوابیدن توی تراس حیاط کنار مامان بابا رو به آسمون پر ستاره وسط یک تابستون داغ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار شریعتی تاريخ: شنبه 13 اسفند 1401 ساعت: 16:41

آخرین روزهای سال رو میگذرونیم و کم کم قرن 13 هجری شمسی به پایان میرسه و آروم وارد قرن چهاردهم میشیمنمیدونم این چندمین باره که توی دفتر خاطرات یا وبلاگ یا هر جایی اومدم و این جمله رو نوشتم :"داریم آخرین روزهای سال رو میگذرونیم"نمیدونم ولی خوب نمیدونم چند بار دیگه هم این کار رو خواهم کرد.هر چی سالهای جدید میاد تفاوت های خیلی خیلی زیادتری وجود دارهمثل اینکه ما تبدیل شدیم بالاخرهتبدیل به آدم بزرگآره فک کنم همینهمیگن وقتی از مرور خاطره های آدم بیست سال بگذره و مثلا بگه یادش بخیر 20 سال قبل رفتیم شمالاونجاست که دیگه آدم بزرگ شدهبنظر خیلی خیلی نزدیک شدیم به آدم بزرگ شدناصلا نمیدونم دنیای آدم بزرگ بودن خوبه یا بدآدم بزرگ بودن سخته یا آسوناصلا اینکه دیگه گذر زمان رو نمیشه متوقف کرد مثل نوجوونی،اینکه نمیشه به فراموشی سپرد و چند سال توی خوشی هات قهقه زد مثل نوجوونیاینا اصلا خوبن؟اینکه مغزت در لحظه به هزار جا گیر داشته باشه و فکر هزار جا رو بکنه این اصلا خوبه؟بنظرم دنیای آدم بزرگ ها خیلی غم انگیزهمخصوصا وقتی که هوس کنه دنبال یک پروانه بدو بدو کنه توی یک دشت پر از گلمخصوصا وقتی موقع شنیدن یهویی یه آهنگ نوستالژیک نتونه جلوی گریه خودشو بگیرهمخصوصا وقتی که هوس بچگی و بچگی کردن بکنهاونجا بی نهایت غم انگیزه همه چی .... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار شریعتی تاريخ: سه شنبه 3 خرداد 1401 ساعت: 8:23

شاید چون هیچوقت تجربه اش نکردم نمی دونم چیهیعنی چون توی ذات درونی من تعریف نشده نمیدونم چی هستاینکه سرت از پنجره بقیه یکسره بره داخل و سرک بکشی توی کار و زندگی بقیهواقعا وقت تلف کردن هست اینکه ساعتها بشینم و فک کنم به دلیل این کار بعضی هاچون واقعا می مونم که چرا بعضی ها دنبال خط و نشون کشیدن و چوب لای چرخ بقیه گذاشتن هستنواقعا نمی دونمچون خودم حتی ثانیه ای هم به این موضوع که فلانی الان چیکار میکنه الان چقدر پول داره الان طلاق گرفته یا نه الان میخواد بره مسافرت یا الان الان الان الانهیچوقت نفهمیدم این آدمارو و قبل تر ها اصلا فکرشم نمیکردم همچین آدمایی وجود داشته باشن اصلاولی انگار هستن این دارو دسته و این قبیلهولی خوب مهم نیستهمین. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار شریعتی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:08

من ............... من آمدممن آمده اممن از جنگ بزرگ روح و روان آمده اممن از روزهای سرد و پر از ضربان های قلبمن از شب های پر از گریه و بهت و شوک، شب های پر از خالی و خلاءمن از انبوه اندوه و درد و رنج آمده امتا بگویممرگی در کار نیست و باید زیستبا درد، با رنج، با غم، بی غم، بی دردبا قهقه مستانه، یا در گریه ی تنهاییهر چه هست باید زیست و تا انتهای راه رفتآری ... مرگی در کار نیست.... منتظر رهایی نباش........................//////////////////////.....................تو برای من بهترین و محبوب ترینیهر چند منفورترین باشی در نگاه اسپرم های چاه حمامهر چند مقطوع النسل شومولی باز تو همان تصویر قابل انتظار ذهن من هستیهر چند نباشیهر چند گفتی نه ! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار شریعتی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:08

من بغضِ آخرِ شبِ تولدِ چهل سالگیتم ...بی حوصلگیت پشتِ ترافیک سنگین از پرحرفیایِ زنی که کنارت نشسته ،بی خوابیِ شبِ قبلِ ماهِ عسل و خستگیِ صبحِ فرداشم،من اون لحظهایم که دلت یهو با پلی شدنِ یه آهنگِ آشنا هُررری میریزه !بند اومدنِ اون نفسِ راحتیام که داری وقتِ شونه کردنِ موهایِ فرخوردهیِ دخترت میکشی...من مچاله شدن دخترت تو خودش از زورِ گریه و بالشتِ خیسشم !ولو شدنِ تنِ نحیفش تویِ تراس و اشکهاش تو اتوبوسهای خطی جلویِ چشمِ آدمهام...بغضهای همسرت از دوست نداشته شدن و سیگارِ لایِ انگشتهایِ پسرتممن طعمِ آشنایِ یه خورشت قرمه سبزیام که زهر میشه به کامت...غمِ لحظهایم که از دور میبینی دارم کنارِ کسی که دوستم داره میخندم، خوشحالم ،نمِ اشکت از دوریِ دخترتم، وقتی داره به هوایِ کسی زودتر از موعد خونه رو ترک میکنه...من چایِ عطریِ سرد شدهیِ یه عصرِ کسل کنندهام که تنها تو تراسِ خونت نشستی و تویِ خاطراتت دنبال یه دوست داشتن و دوست داشته شدنِ واقعی میگردی، یه لبخندِ آشنا، موهایِ فرخوردهای که انگشتاتُ لایِ پیچهاش جا گذاشتی !"وضعِ ریههات خرابه" و غدقن شدنِ سیگارتم ، !من تنهاییتم تو بیمارستان وقتی داری نفسهایِ آخرو میکشی !من میـرم اما نمیــرم !!!از کنارت میرم اما تو یادت، تو تک تکِ لحظه هایِ عمرت ،حسرتِ بودنمُ جــا میذارم . . . نویسنده : فاطمه صابری نیا  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار شریعتی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:08

خدایا شکرتطلب مغفرت و بخشش می کنم بخاطر تمام نا شکری هامطلب عفو و گذشت می کنم از تو بخاطر تمام بی ایمانی ها و عدم اطمینان قلبی به توخدایا منو دور ننداز من پیش خودت نگه دارهر چند فهمیدم چقدر از تو دور ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار شریعتی تاريخ: سه شنبه 20 اسفند 1398 ساعت: 13:26

مثل حال عقاب بی پرواز ...

کاش میشد به گذشته برگردیم

کاش فرصت ها تکرار می شدند

کاش می تونستیم در وضعیتی باشیم که کاش کاش و کاش نکنیم

یا شاید کاش کلا نبودیم

یا شاید همینه زندگی لعنتی و لجنی

در چشم همه بهترین و پرفکت ترین باشی اما از درون یک عقاب پیر و خسته ...

خدایا اگر هستی و نگاهم می کنی لطفا حالمو عوض کن لطفا یه کاری کن

لطفا خدا.

برچسب: نویسنده: نگار شریعتی تاريخ: سه شنبه 20 اسفند 1398 ساعت: 13:26

نه در دشت بمان و نه چندان صعود کن که از دید خارج شوی،

بهترین منظره ی گیتی در ارتفاعی میان این دو است.

* از کتاب وقتی نیچه گریست

برچسب: نویسنده: نگار شریعتی تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 23:06

اگر آزامیش بگیرند و تو نقطه ضعف از خودت داشته باشی و خار و ذلیل بشیچرا خوش تیپ و کوهنورد و سرحال نباشی؟ که همه با انگشت نشونت بدنچرا جواب این همه نعمت خدا رو با درست زندگی کردن ندی؟ شرمنده خدا بشی خوبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار شریعتی تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 23:06

صفحه بندی