فصل ها مثل باد میان و میرن و اگر خوب دقت کنیم یه وقتایی بوده که گردش فصل ها رو قشنگ دقت کردیم قشنگ نگاش کردیم... منظورم این نیست مثلا میدونستیم امروز اخرین روز شهریوره و فردا اول پاییز نه نه..
منظورم قشنگ لمسش کردیم باهاش بازی کردیم باهاش حال کردیم
مثلا امروز آخرین روز تابستون و همین جمله کافی بوده که قشنگ با تابستون خدافظی و به پاییز سلام بدیم و از این فصل بریم توی اون فصل
خلاصه اینکه
وقتایی که حواسمون بوده به این اتفاقات انگار بیشتر زندگی کردیم
انگار بیشتر حال کردیم
انگار موندگار شدن
اما هر وقت و هر سال و هر فصلی که درگیر خونه و ماشین و حرص خوردن برای مشکلاتی که دو ساله دیگه حتی وجود هم ندارند شدیم اصلا نفهمیدیم گرمای تابستون و فرو بردن سرت توی آب رودخونه چیه ! اصلا نفهمیدیم حس تازه شدنو! اصلا ندیدیم اروم اروم یکی یکی ریختن برگ های درختا از اول مهر تا وسطای آبانو.. اصلا ندیدیم که زندگی همیناست و نباید منتظر موند همه مشکلات کنار برن و بعد خوشحالی کرد نه نه... باید خوشحالی رو کرد... همین امروز
همین آخرین روز تابستون حالا به هر شکلی که دوس داری
برچسب:
نویسنده: نگار شریعتی