با چشمانی اشکبار
حالی خراب
دلی خون
و یک دنیا حزن و اندوه
آخرین لحظات زندگی تنهایی و مستقلم در مشهد را می گذرانم
و در چشم بر هم زدنی به شهر خودم برمیگردم و با پدر و مادرم زندگی خواهم کرد
زندگی که نمی دانم چه شکلی است را باید شروع کنم من که از سال 86 فقط تنها و مستقل و در یک شهر دیگر زندگی کرده ام
به دوستمم گفتم شاید این تصمیم من برای برگشتن به شهر خودم یه جور خودکشی هم باشه و اون فقط میگفت تصمیم خیلی خیلی سخت و ترسناکیه
امیدوارم خودکشی به معنای کشتن خوده تنها و مغمومم باشه
هر چند ذات انسان هرجا که بره برمیگرده به همین تنهایی و غم
و فرار کردن از این حقیقت به هیچ قراری منجر نمیشه
اما امیدوارم زندگی جدیدی که همراه با خوشی باشه رو شروع کنم
در هر صورت من سالهاست که هر روز عصر میام خونه و میشینم پای لبتاب و در تنهایی محض زمان سر می کنم تا باز صبح بشه و برم سرکار و همیشه دنبال شکستن این طلسم و این تنهایی ها بودم و بدنبال تغییر بودم
و حالا هم ایمان دارم که این تغییر ترسناک بدون شک روزهای خوبی رو برام به ارمغان خواهد آورد.
انسان عجیب ترین موجود دنیاست چونکه الان دلتنگ چیزهایی شدم که یک عمر منتظر تموم شدنشون بودم و آهنگ گودبای برادر از رامین جوادی رو گذاشتم روی تکرار و اشک می ریزم و مثل یک نوار فیلم همه خاطرات گذشته ام تند تند از جلوم رد میشن
و باز تکرار همین صحنه و تکرار
خیلی عجیبه این آهنگ
تا پلی میکنم خاطرات تند تند رد میشن
انگار همه غصه ها و غم هام دارن جلوی من رژه خداحافظی میرن و عجیبت اینکه من دلتنگ همه ابن غم ها و سختی ها و دردها شدم در این لحظه
و البته همین دردها بودند که منو ساختند در همه این سالها !!!!!!!!!
شاید برای همین دلتنگشون شدم
.............
برچسب:
نویسنده: نگار شریعتی