بعضی حس ها هست که واقعا گفتنی نیست
مثلا شنیدن یه آهنگ که قبلا هم هزار بار گوشش دادی ها اما اون لحظه که داری از یه جایی رد میشی و به گوشت میخوره یه حس و حال خاصی پیدا میکنی
البته اینو مثال زدم
اون حسی که میگم قابل گفتن نیست شایدم اصلا حس نیست اما
اینکه آدم آروم و محکم میشینه سر جاش و دلش برای لحظاتی از همه چیه زندگی و همه دنیا و کره زمین و همه مشکلات و بدبختی ها و پول و کار و خانواده رها میشه و یجوری یه آرامشی یهویی میاد ته دلش که شاید اگه زبون داشت اون آرامشه میگفت : ((بیخیالششش، کسی فردا رو ندیده !))
یعنی یجوری این حسه میاد ته دل آدم که حال آدم خوبه خوب میشه
اما قطعا یه ساعت بعد دوباره ما در تنهایی خودمون با افکار و بیماری های ذهنی خودمونو خفه می کنیم و از طناب دار آویزون می کنیم.
برچسب:
نویسنده: نگار شریعتی